یکی از مهمترین موضوعاتی که همواره در فلسفه نقش مهمی را ایفا کرده است و نظام فلسفی هر فیلسوفی را تحت الشعاع خود قرار داده، علّیت است. از آنجا که بارکلی جوهر مادی و تمایز بین کیفیات اولیه و ثانویه را انکار و جهان مادی را به عنوان مجموعه ای از تصورات معرفی می کند، به تبع آن علّیت طبیعی به معنای تأثیر و تأثر علی انکار می شود و بارکلی یک تعبیر دال و مدلولی از آن ارائه می دهد، یعنی قوانین طبیعی را به معنای زبان کلی خداوند می داند که بوسیله آن خداوند با ما صحبت می‌کند. بارکلی تقریباً به تمام اعتراضاتی که بر انکار علّیت طبیعی در فلسفه‌اش وارد شده پاسخ می دهد. وی در نظریه ایجابی اش راجع به علّیت، علت را به یک چیز فعال تعبیر می کند و تنها چیزی را که دارای اراده است، فعال می‌داند لذا علت‌ها در فلسفه وی به اذهان یا نفوس محدود می شود، خواه این نفس، ذات نامتناهی خداوند باشد و یا نفس متناهی انسانی. وی فعال بودن ذات خداوند را از طریق تصورات حسی به اثبات می رساند و فعال بودن نفس خود را از طریق تصورات خیالی. در اینجا اعمال فیزیکی همان اشیاء واقعی یا تصورات حسی هستند و لذا هیچ نوع عمل فیزیکی برای نفوس انسانی به اثبات نمی رسد. اما وقتی که بارکلی می خواهد نفوس انسانی دیگر را اثبات کند آنها را از طریق افعال فیزیکی اشان که همان تصورات حسی هستند به اثبات می رساند و این یک اشکال دیگر را به وجود می آورد که چگونه هم خداوند و هم نفوس متناهی می توانند علت تصورات حسی باشند. به نظر می رسد که بارکلی برای حل این مشکل در دام نظریه علل موقعی گرفتار شده است. به هر حال بیشتر انتقاداتی که بر علّیت بارکلی وارد است مربوط به نظریه ایجابی اش راجع به علّیت یا همان علّیت نفس است.
کد نوشتار : 114726